یازده سااال گذشت داداشم....
یازده سال از غروب رضای عزیز گذشت، دست تقدیر او را از باغ زندگی جدا کرد و جز مشتی خاک بر ما باقی نگذاشت. یازده سال از پرواز معصومانهاش گذشت،این یازده سال را با یاد و بی حضورش، چه تلخ و مبهوت به پایان بردیم و در فراقش چه خونها که از دل چکید و چه اشکها که بر رخ دوید، هنوز به یادش اشک میریزیم تا شاید آرام گیریم و با حضور یاران رفتنش را باور کنیم....😭😭😭


یازده سال میگذرد و میسوزیم و به هر جا مینگریم، خاطرهای از تو در خیال ما شکل میگیرد؛ یازده سالی است که سنگ صبور خود را از دست دادهایم و نگاه پاکش را دیگر نمییابیم. چه سخت است فراق کسی که یاد و روحش همیشه در کنار ماست و او خود نیست



یازده سال است که دلتنگی های غروب را با بودن در کنار مزارش، سپری می کنیم
و در نهایت ناباوری، باورمان شده که او دیگر نیست، دیگر نمی آید
و دیگر نباید منتظرش باشیم، دیگر آن شمع فروزان را نمی بینیم
ولی طنین صدای دلنشینش همچنان در گوش ما
و مهربانیش در قلب ما و زیبایی چهره اش در یاد ماست...

یازده سال میگذرد و میسوزیم و به هر جا مینگریم، خاطرهای از تو در خیال ما شکل میگیرد؛ یازده سالی است که سنگ صبور خود را از دست دادهایم و نگاه پاکش را دیگر نمییابیم. چه سخت است فراق کسی که یاد و روحش همیشه در کنار ماست و او خود نیست


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



یازده سااال گذشت داداشم.... 



